بدون عنوان
عزیز دلم دخترکم !
مامان رو ببخش که فرصتش کمه و کم می نویسه برات !
جدیدا یک کمی شیطون شدی ... مثلا هفته پیش که رفته بودیم نوشهر تو رستوران کلا ولو بودی .. همه صندلی ها رو می کشیدی .. جا به جا می کردی ... خلاصه ما نفهمیدیم چی خوردیم
ولی خیلی خوشحال بودیم که تو مثل سن خودت رفتار می کنی و اصلا ازت انتظار نداریم که جور دیگه ای باشی !
صحبت کردنت هنوز مثل قبله .. و من رو خیلی نگران می کنه
چیزایی که میگی :
ماما - بابا - دد - ممه - نه - هاپ - میو - بع بع
تو راه شمال هم کوه رو بهت نشون دادم و خیلی تشویقت کردم که بگی کوه تو هم نشون می دادی و می گفتی :
دووو !
دیروز هم با اینکه دلم نمی خواست گفتم اگه ممه می خوای بگو بعله تا بهت ممه بدم و با کلی تشویق گفتی :
بعده !
بعد از این دو تا کلمه که تازگی یاد گرفتی خیلی امیدوار شدم البته !
رنگ های زرد و سبز و سفید رو هم خوب یاد گرفتی !
خیلی وقتا من ، مامانی یا بابا حمید باهات می شمریم ! و تو آهنگشو در میاری ... بین حرفات اینا رو می گیر: شی ، دو ، دَ ... ولی بامعنا نیست که بگم داری می گی دو یعنی 2 ! خب بازم خوبه و برام جالبه !
خیلی به آواز خوندن علاقه داری ! از اولش می خوندی یا زمزمه می کردی ! بعضی وقتا برای باران کتاب می خونی ! چند وقت پیشم شب موقع خواب واسه ما لالایی خوندی البته با زمزمه ! که کلی قربونت رفتم !
یه چیز دیگه : دیروز برات پسته خریده بودم ! زن عمو فاطی و دایی و مامانی و بقیه هم بودن ! داشتم بهت می گفتم بهشون تعارف کنی ...
گفتم یه دونه پسته به دایی بده : یه دونه پسته دادی .
گفتم دو تا پسته به زن عمو بده : دوتا پسته دادی به زن عمو .
گفتم سه تا پسته بده به دایی : سه تا پسته دادی به دایی !!!!
و من اصلا باورم نمی شد که تو بلدی بشمری عزیزم .... !
خیلی دوستت دارم عشق منی تو ! و البته عشق بابا حمید جون !
من تا ساعت 4 سرکارم و تو خونه پیش مامانی ! مامانی می گه نیکی صدای ترمز ماشین رو می شناسه تا می رسی تو کوچه می گه : اِه ! (یعنی مامان اومد)
وقتی میام با هیجان می دویی طرف در و من فقط می تونم کیفم رو بدم به مامانی و کفشای تو رو ازش بگیرم. کفشات رو با عجله پات می کنی (البته با کمک من) و بدون کمک من از پله ها می ریم پایین
حالا یا می ریم پارک یا سرکوچه پیش فرشته و فریماه و بچه های دیگه که تا چند وقت پیش عصرا جوجه هاشون رو می آوردن بیرون یا اینکه حداقلش دیگه می ریم سوپری سرکوچه پسته یا مغز تخمه یا بستنی و ازین چیزا می خریم.
دیروز که رفته بودیم سوپری خودت رفتی سراغ چوبای کنجدی و دیگه به هیچی نگاه نکردی بعدشم بردی دادیش به فروشنده که واست حساب کنه ! عزیز دلم حسابی فهمیده شده !!!
ولی اینم بگم که بارانِ خاله مصی رو خیلی اذیت می کنی ! هیچی نمی ذاری دستش بمونه حتی اسباب بازیهای خودش ! حتی وقتی باران با موتور خودش میاد خونه مامانی موتور خودت رو ول می کنی و موتور اون رو ازش می گیری ! ولی خاله همیشه می گه نیکی بزرگتره و این طبیعیه ! خلاصه که باران از دست تو آسایش ندارههههه ! قربونت برم من مطمئنم وقتی یه کم بزرگتر بشید دیگه نمی شه از هم جداتون کرد ! شماها مثل خواهر می مونید برای هم !
راستی قراره دو سه هفته دیگه برای تو جیگرم و دوستای خوشگلت که تو مهرماه دوساله می شید یه تولد دست جمعی بگیریم ! من خیلی هیجان دارم و واقعا خوش حالم که دوستات رو دوباره می بینی و مطمئنم که باهاشون بهت خوش می گذره !


بدون عنوان 